|
شنبه 19 بهمن 1392برچسب:, :: 17:50 :: نويسنده : parya
سلام دوستانه خوبم من دیگه مطلب نمیزارم یعنی نمیتونم ک بزارم اونم بخاطره اتفاقیه ک برا خودم رخ داد واقعا ترسیدمو گفتم ک دیگه توی کاره اجنه و ارواح دخالت نکنم خیلی ببخشید ولی اگه خودتونم جای من بودید میفهمیدین ک من چی میگم حالا میخوام داستانه خودمو بگمو دیگه مطلب نمیزارم اخرین مطلبمه من از روزی ک شروع کردم ب این کار یعنی علاقه مند شدن ب اجنه بعد خوندن چن تا داستان ک برای بقیه اتفاق افتاد بود توی بدنم ی لرزی افتاد ک من تا اون موقع هیچ وقت همچین حسی نداشتم گفتم حتما چون سرما خوردم سردمه و لرزم گرفته گفتم بخوابم خوب میشم ولی وقتی فردا از خواب بلند شدم دیدم هنوزم میلرزم فضای اتاقم سنگین شده بود ب زور نفس میکشیدم احساس میکردم دارم توی کربن دی اکسید نفس میکشم تا وقتی ک دیگه واقعا دیدم دارم ب زور نفس میکشیدم واقعا حالم بد شده بود تا دیگه داشتم دیوونه میشدم داشتم نفس نفس میزدم داشتم جیغ میزدم اونم از سره دیوونگی تا از یکی ک دربارشون خیلی میدونست پرسیدم گفت دارن اذیتت میکنن ک توی کاراشون دخالت کردی و میخواستی از تو کاراشون سر در بیاری بهم گفت ک اونا از سرو صدا - قران - اهن میترسن خیلی چیزای دیگه ای هم گفت ولی من یادم نمیاد منم از اتاقم با اون حالم رفتم بیرون همین ک دستمو گذاشتم روی قران نفسم باز شد بخدا راست میگم حاضرم دستمو بزارم رو قران بمیرم اگه دروغ بگم اینو گفتم ک ب شما هم گوش زد کرده باشم دنباله این چیزا نرین همین ممنون ک این مطلبو خوندیدن ![]() زمانی ک 17 ساله بودم ی شب با مامانمو خواهرم تا ساعت 2 شب نشستیم خاطره تعریف کردیمو کلیم خندیدیم منم ک حسابی خسته شده بود شب بخیر گفتم رفتم اتاقم ک بخوابم فضای اتاقم طوری بود ک وقتی درو باز میکردی اولین چیزی ک میدیدی ی چوب لباسیه بلند بود ک مامانم سلیقه ب خرج داده بود و اونو دوخته بود و انداخته بود روش ک این خودش توی شب مثه ی ادم چادر ب سره ترسناک بود خلاصه چراغو خاموش کردم رفتم دراز کشیدم چشام تازه داشت گرم خواب میشد ک یهو دیدم دره اتاق باز شد و ی نفر سیاهپوشه قد بلند نفس نفس زنان وارده اتاق شد و درو بست اول فک کردم بابامه چون اون راننده ی ماشین سنگینه و نیمه شب ها میومد خونه ولی از محالات بود ک نرسیده بیاد تو اتاقه من اونم با این وضع خلاصه سرتونو درد نیارم دیدم داره نفس نفس زنان داره میاد طرف من منم یهو از سره جام بلند شدمو گفتم بابا صدای نفسش قطع شد اونم ترسید دوید سمت چوب لباسی 2 بار توری رو با دستش زد کنا ررفت پشتش قایم شد سریع پریدم لامپو روشن کردم دیدم هیچکسی جز من داخل اتاق نیس ک وحشت زده رفتم پیشه مامانم تا صبح هم همونجا خوابیدم با اینکه سالها از این ماجرا میگذره هر وقت تنها میشم اون شب یادم میاد حالا همش ب این فک میکنم ک اون ی جن بوده یا بختک؟؟؟
![]() سلامی دوباره ب دوست داران جن و ارواح ایندفعه میخوام بهتون احضاز اجنه ی جهنمی رو یاد بدم توجه : لطفا بعد از اجرای این مراسم ، اگر به نتیجه رسیدید یا نرسیدید عملیات دور کردن اجنه را هم حتما برگزار کنید زیرا ممکن است که بعد از مدتی اجنه به آن محل حضور پیدا کنند و دیگر وقتی برای جبران نباشد . ( افراد ناشی و زیر 25 سال از این مراسم خودداری کنند . ) برای شروع شما باید در جایی باشین ک اگه جن حضور پیدا کرد بتوانید براحتی ان محل را ترک نمایید محیطی تاریک را فراهم اورید و با هم ورد زیر را بخوانید: نحن نرید استجاب الجن الی هذا المکان ، و لا نخاف من هذه ، و نحن من هو و نرجع علی هو . استغفار الی علیه و الیاس الی الیه . ورد بالا رو 2 بار تکرار کنید برای ادامه چن ثانیه سکوت کنید و مجددا این ورد را 2 بار تکرار کنید: اذهب علینا و نحن ما نخاف من انت . انت الکلب و نحن انس . خوب دیگه مراسم ب پایان میرسه اینجا برای اتمام کلیه افراد باید لااله الله و هو حی القیوم را 5 بار تکرار کنید . امید است که آسیبی به شما وارد نشود . ![]() سلام اولش که داستان جدیدمو بخونید قیافتون اینجوری میشه ![]() سلام۳ سال پیش بود مادر بزرگم شبانه در حال آبیاری باغ وسیع خود بود که میگفت پاسی از شب گذشته بود که جسم ناپیدا ولی به حرارت آتش با وی برخورد کرد و او را ده قدمی عقب تر راند وبه زمین پرت کرد وتمام بدن او کبود شد صبح آن روز قضیه را برای من و مادرم تعریف کرد منم از ترس نزدیک بود سکته کنم امسال پس از فوت او قضیه آن شب را برای نامزدم تعریف کردم و قه قهه زد وگفت اصلا شب بریم خونه مادر بزرگت وبهت ثابت کنم این حرفا مزخرفه منم برای لجبازی رفتم تا نیمه شب بیدار بودیم وخوابش گرفت چشممو بستم تا نگاهم به پنجره ای که به باغ ختم میشد نیفتد نیم ساعت بعد دیدم نامزدم انگار کسی جلوی دهنشو گرفته باشه تقلا میکنه جیغ زدم ترسیدمنزدیکش شم بسم الله گفتم ویاد دعای حضرت علی افتادم برای دفع جن ۳ مرتبه خوندمش و نامزدم مانند کسی که از غرق شدن نجاتش داده باشند خر خر میکرد دووییدم طرفش تمام دست هاش کبود بود وگفت بیا فقط فرار کنیم ازینجا و تا الان اون بلا چندین بار مجددا سرش اومده و با کلی دعا ودرمون اثراتش کم تر شده البته وقتایی آیت الکرسی میخونم براش این اتفاق نمیفته ![]() ۱۲ سالم بود متدین و نماز خون بودم از مدرسه اومدم خونه طبق معمول خونه کسی نبود در رو بستم و شروع به درس خوندن کردم خونه ما کنار قبرستان پر از درختیه داشتم درس میخوندم که دیدم از توی راه رو صدای پا میاد از ترس دزد رفتم نگاه کردم کسی پشت در نبود در حیاطو قفل کرده بودم پس گفتم حتما روزه گرفتتم ولی گرسنه نبودم باز نشستم صدا اومد ولی این بار صدایی بود که انگار انسانی رو دارند خفه میکنند وخس خس میکرد ترسیدم بسم الله گفتم داخل آشپز خانه رفتم کسی را ندیدم میز تلویزیون بزرگی داشتیم جثه کوچکم را پشتش پنهان کردم تلویزیون روشن بود ولی با صدای کم در کابینت ها محکم بهم میخورد وباز هم صدای خس خس گریه کردم حس کردم وارد خانه شده ودر کمد دیواری را باز کرد من از پشت میز تلویزیون یواشکی سرگ کشیدم صدای ممتد تلویزیون که موجود پنهانی کم وزیاد میکردش را شنیدم واز خدا خواستم بمن که برایشروزه گرفته بودم کمک کند هوا داغ وسنگین تر میشد نفس های تند میکشید انگار قصد پیدا کردنم را داشت جسم زرد رنگی را دیدم که دارد وارد اتاق خواب میشود داشتم سکته میکردم ولی کمی دور شد من با چشمانم بدن زشت او را دیدم انگار داشت با خودش حرف میزد ولی جمله ای با صدای ظریف ونامفهوم شب شده بود ومن مادر را تو دلم فریاد میزدم صدای زیبای ربنا از تلویزیون پخش شد و واشک ریختم اون موجود ترسناک با صدای وحشتناکی چرخ خورد وبه زمین افتاد اذان گفت ومن حاظرم دستم را روی قرآن بگذارم که هوای خانه سنگینی خود را از دست داد وعادی شد ولی در باز شد ومن باز ترسیدم صدایی مرا بخود خواند دخترم وقتی مادر چهره کبود شده من را دید گریست و این علنا واقعیت بود ![]() این ماجرا هم خوندن داره! ![]()
![]() این یک واقعیت است
بیشتر وقتا به خونه پدر بزرگم میرفتم واسه اینکه حوصلم تو خونه سر نره و پدر بزرگم هم تنها بود میرفتم خونش و تو باغچه به گل و درختا میرسیدم خونه 3طبقه قدیمی و کلنگی بود و یک حیاط بزرگ هم داشت داخل حیات یه زیر زمین خیلی قدیمی بود که هر وقت میرفتم سری هم به اون زیر زمین میزدم یه چند ماهی گذشتو پدر بزرگم دچار بیماری شد و من هم تصمیم گرفتم شبا پیشش بمونم تا یه وقت حالش بد شد بتونم ببرمش بیمارستان یه چندروزی گذشتو فوت شد من بعداز چهلمش با خوانواده تصمیم گرفتیم که بریم و اونجا زندگی کنیم واسه مدتی رفتیمو اونجا ساکن شدیم یه شب من خوابم نبرد تو اتاقی که اونجا داشتم یه بالکن بود که بالای زیرزمین قرار داشت دره بالکنو باز کردمو نشستم پشت کامپیوتر تقریبا بعداز 5 دقیقه شنیدم یکی منو از تو حیاط تقریبا با صدای بلند صدام میزنه حامد حامد من فکر میکردم خیالاتی شدم چراغو خاموش کردمو خوابیدم هنوز چیزی از خوابم نگذشته بود که باز اون صدارو شنیدم با ترس رفتم بالکن و با لحنی لرزون پرسیدم کیه اونجا ؟ جوابی نیومد رفتم اون یکی اتاق مادر اینا بیدار بودن گفتن چرا رنگت پریده؟ قضیرو گفتم گفتن چون پدر بزرگت تازه فوت شده خیالاتی شدی من هم تایید کرد حرفشونو دوباره رفتم اتاقم از ترس دره بالکنو بستم و خوابیدم به محض اینکه خوابیدم یه سنگ خورد به شیشه بالکن و بازهم صدا اومد حامد حامد دیگه طاقتم سر اومده بود و ترسم زیاد شده بود این سری رفتم بالکنو گفتم کیه صدای خنده به گوشم اومد انگار چندنفر تو زیرزمین بودن و باهم میخندیدن شروع کردم و گفتم بسم الله الرحمن الرحیم تا اینو گفتم صدا قطع شد نه صدای خنده ای بود نه دیگه کسی منو صدا میزد فرداش رفتم پیش یکی که تو کاره جن گیریو اینا بود قضیرو بهش گفتم اون گفت جن بوده و ول کنت نیستن یه دعایی به من داد با یه سکه گفت هروقت خواستی بری حیاط یا بخوابی چه روز چه شب همرات باشن این دوتا این کارو کردمو دیگه خبری ازشون نبود تا اینکه بعداز شب ساعت 2/30 شب دره خونرو زدن رفتم پایین درو باز کردم کسی نبود درو بستم تا داشتم از پله میومدم بالا دوباره در زدن این سری رفتم درو باز کنم دیدم در نیمه بازه در صورتی که کامل بسته بودمو چفت پشتشم انداخته بودم دیگه طاقت نیاوردمو خوانوادمو بیدار کردم تا هوا روشن شه داشتیم اسباب و لوازممون رو جم میکردیم که بریم و صبح زود اساس کشی کردیمو رفتیم خونهه خودمون تا اینکه اون خونرو خریدن بعداز یه مدت رفته بودم دیدن دوستم تو همون کوچه رفتمو دیدمش تا گفتم سلام گفت خوب شد رفتین گفتم چطور؟ گفت از ساعت 11شب به بعد هرشب تو این خونه صدای حرف زدن دسته جمعیو صدای مهمونیو شستن ظرف و اینا میاد اون کسی هم که خونرو خریده ولش کرده بعد گفت یه دعا نویس اوردیم گفتیم قضیه اینه دعا نویسه گفت تو این خونه چون قدیمیه جن زندگی میکنه اگر هم صاحب این خونه خونرو خراب کنه زندگیشو سیاه میکنن کاریش نمیشه کرد . هنوزم که هنوزه جنا دارن تو اون خونه زندگی میکنن و کسی هم نتونسته اونارو از اون خونه دور کنه. ![]() یبخدا اگه من ی همچین اتفاقایی برام بیوفته سکته ی قلبی میکنم ![]() ![]() سلام دوستانه گلم خوبین؟؟؟ ایشالله ک همیشه خوب باشین.......... خوب میخوام بهتون احضار اجنه ی مسلمونو یاد بدم حتما امتحان کنین ارزششو داره خوب حالا میریم سر درسمون اجنه ی مسلمون زیاد ب شکلی نمیان ک ادم بترسه بیشتر به شکله پرنده مرغ و یا حیواناتی ک ترسناک نیستن میان ولی کافرا بیشتر وقتا قیافشون ترسناکه... این احضارا رو باید شب چهارشنبه ک از ساعت 12 رد شد انجام بدی..... هود رو حتما باید روشن کنی.......دور خودتو با ایت الکرسی خط بکشی...... ایه ی 29 تا 31 سوره ی احقاف رو 105 دفعه بخونی...... اگه همه ی شرایط رو درست انجام بدی وقتی ب تعداد 80 ب بعد رسیدی صداهایی میشنوی........ک نباید بهشون توجه کنی ب خوندنت ادامه بده تا تموم شه.... اگه هین خوندن چیزی یا کسی اومد پیشتون اصلا بهش نگاه نکنین چون همه ی کاراتون بی نتیجه میشه......فقط رو خوندنتون تمرکز کنین تا تموم شه.......صبر کنین تا اون اول باهاتون حرف بزنه .... چون این مربوط ب اجنه ی مسلمون هست باید جایی ک میشینین یا لباسی ک میپوشین پاک و مرتب باشه.....چن روز قبلش باید اعمال دینیتونو خوب انجام بدین مثه نمازو روزه.... چیزای حیوانی نخورین....سیگار و قلیون نکشین چون جن ها ب بوی این چیزا حساسن .... این احضار رو بیشتر کسایی ک انجام دادن نتیجه گرفتن فقط باید ایه ها رو درست بخونین....منظور از چیزا ی حیوانی اینه ک دو سه روز قبل از احضار چیزایی ک از حیوانات درست میشه نخوریم مثه گوشت شیر پنیر کره پفک چیپس سویسو ....... ![]() ![]() |